میان چهارچوب در چهار لنگه چوبی خوابیده ام که صدای زنگ آپارتمان می آید.... اه یعنی کی می تونه باشه این موقع شب؟.... یعنی ساعت چنده؟.... اصلن چی شده؟ .... و همین طور با خودم کلنجار می روم ... یادم می افتد میان چهارچوب در چهارلنگه چوبی که اصلن در عالم واقع وجود ندارد، نخوابیده ام .... بلکه روی تخت عاریتی خانه مادر هستم و روی ام به دیوار.... با خودم می گویم :"اه همش خواب بود"... دوباره صدای زنگ آپارتمان را می شنوم ... صدای کلنجار رفتن خواهرم برای بلند شدن ... و صدای مادرم که می گوید:"کیه؟" ...تا کی بی خیال روی تخت بخوابم .... من که از همان موقع که فهمیدم روی تختم و همه ماجرای قبلی خواب بوده بیدارم ... حتی ساعت را هم نگاه کردم یک ربع به یک بامداد ....بروم در را باز کنم ... مثل اینکه جسدی را بلند می کنم ... گویی چند برابر وزنم بیشتر شده ... اما قدم های ام را در تاریکی که نوری از اوپن روشنش می سازد محکم بر میدارم .... تا دست کم هم زمان با خواهر به در برسم .... تا این نشود که ساعت یک شب ... خواهرم تنها پشت در باشد.می رسم به در آپارتمان ... خواهرم نیست ... نگاه می کنم به دور و برم ...هیچ کسی توی پذیرایی و میان مسیر اتاق خواب ها تا در آپارتمان نیست ... از چشمی در آپارتمان نگاه می کنم ... هیچ کسی پشت در هم نیست ... یا دست کم در آن سیاهی حاصل از لامپ های زمان دار.از در دور می شوم ....این بار نسترن رها ...
ما را در سایت نسترن رها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 21:29